جوانی قوی که از گرسنگی به تنگ آمده بود، کنار خیابان نشست و دست خویش به سوی عابران دراز کرد و شرمگینانه گدایی را آغاز کرد.
شب شد اما هنوز دستش همچون شکمش خالی بود.
برخاست. از شهر بیرون رفت و زیر درختی شروع به گریه کرد.
آنگاه به آسمان نگریست و گفت : خدایا نزد غنی به کار رفتم، از من روی برگفت. به مکتب رفتم اما به خاطر تهیدستی، یادگیری آن بر من حرام شد. هر هنر جستم که نانی از آن درآرم، اما بیهوده. خواستم گدایی کنم، خلق تو گفتند :قوی و تن پرور است و نباید گدایی کند....
خدایا زادنم از مادر به خواست تو بود، اکنون می خواهم که مرا بازگردانی.
ناگهان ترکه ای از درخت برداشت و به سمت شهر فریاد زد : نانی خواستم ندادی، پس با زور آن را از تو می ستانم.
سالها گذشت و آن جوان به دزدی بی رحم تبدیل شد و ثروتی افسانه ای به دست آورد. همه او را می ستودند و از او می هراسیدند و در پایان به قائم مقامی شهر گمارده شد.
پس دزدی در شهر مشروع شد و ستم از سوی دستگاه باب. از بین بردن ضعفا رایج شد و چاپلوسی پیشه ی مردم.
این گونه است که آغازین حرص آدمی به بالا و بالا می رود و آنگاه که هزار بار قوی تر می شود بر فرق او فرود می آید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط آرش
|
آن گاه که در دل انار می زیستم، شنیدم که دانه ای گفت : روزی من درختی خواهم شد. و باد در شاخه هایم نغمه خواهد سرود. آفتاب بر برگ هایم رقصان خواهد بود، و در تمامی فصول، ستبر و سبز خواهم بود.
پس آن گاه دانه ای دیگر به سخن درآمد و گفت :وقتی به جوانی تو بودم، من نیز چنین رویایی داشتم، اما اکنون که نیکو می سنجم دریافته ام که تمامی آن امیدها بیهوده بود.
و سومین دانه گفت : چیزی در ما نیست که به آینده ای روشن دلخوشمان دارد.
و چهارمین گفت : چه پوچ خواهد بود هستی ما، بی بهره از آینده ای روشن.
و پنجمین گفت : از چه بر سر آینده مان در ستیزید، آن گاه که نمی دانیم اکنون چه ایم؟
و ششمین گفت : هرچه باشیم باید که به بودن ادامه دهیم.
و هفتمین گفت : من به روشنی می توانم آینده مان را ببینم، اما از به کلام در آوردن آن ناتوانم.
و هشتمین به سخن درآمد و نهمین و دهمین و بسیار تا آن که از زیادی اصوات قادر به درک آن نبودم.
پس به دل رخت کشیدم و در آن جا تنها اندکی دانه دیدم، خرسند و خاموش.
از کتاب دیوانه ، جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط آرش
|
ویلیام شکسپیر از بزرگترین درام نویسان انگلستان بود که آثار دوران نخستین حیاتش چندان قابل توجه نبود ولی چون به مرحله استادی و تکامل رسید به خلق آثار جاویدانی توفیق یافت البته بیشتر داستانهائی که این دارم نویس خلق کرده قبلاً به صورت نیمه تاریخ یا قصه و افسانه به رشته تحریر درآمده بود از جمله نمایشنامه هاملت 6 سال پیش از اینکه شکسپیر آن را به رشته تحریر و بر روی صحنه نمایش بیاورد در لندن به معرض نمایش گذاشته شد و نویسنده اش فرانسوادوبلفورست یا ساکسوگراماتیسلام بود البته چون آن نمایشنامه که تحت عنوان سرگذشت های غم انگیز بود در دست نیست تا بتوان میزان و نحوه اقتباس شکسپیر را تعیین کرد.
***** وقتي كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار مي شوند بياد آرزوهاي در خاك رفته آه سوزانی از دل بر مي شكنم و غم هاي كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده مي كنم. با ديدگان اشكبار ياد از عزيزاني مي كنم كه ديري است اسير شب جاودان مرگ شده اند. ياد از غم عشق هاي در خاك رفته و ياران فراموش شده مي كنم. رنج هاي كهن دوباره در دلم بيدار مي شوند. افسرده و نااميد بدبختي هاي گذشته را يكايك از نظر مي گذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشك هايي كه ريخته ام مي نگرم و دوباره چنان كه گويي وام سنگين اشك هايم را نپرداخته ام دست به گريه مي زنم. اما اي محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو كنم غم از دل يكسره بيرون مي رود. زيرا حس مي كنم كه در زندگي هيچ چيز را از دست نداده ام. بارها سپيده درخشان بامدادي را ديده ام كه با نگاهي نوازشگر بر قله كوهساران مي نگريست.
گاه با لب هاي زرين خود بر چمن هاي سرسبز بوسه مي زند و گاه با جادوي آسماني خويش آب هاي خفته را به رنگ طلايي در مي آورد.
بارها نيز ديده ام كه ابرهاي تيره چهره فروزان خورشيد آسمان را فرو پوشيدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمين افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب كشد.
خورشيد عشق من نيز چون بامدادي كوتاه در زندگي من درخشيد و پيشاني مرا با فروغ دلپذير خود روشن كرد. اما افسوس، دوران اين تابندگي كوتاه بود زيرا ابري تبره روي خورشيد را فرا گرفت. با اين همه در عشق من خللي وارد نشد زيرا مي دانستم كه تابندگي خورشيد هاي آسمان پايندگي ندارد.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط آرش
|
بیل گیتس، رئیس مایکروسافت، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای آمریکا، خطاب به دانشآموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به دانشآموزان نمیآموزند. او هفت اصل مهم را که دانشآموزان در دبیرستان فرا نمیگیرند، بیان كرد. اصول بیل گیتس به این شرح است:
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدربزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار یک فرصت بود...
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما میرسد، ملالآور نبودند.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط آرش
|